اكنون كه ميل دوست به با من نشستن است

تقدير من چو گرد به دامن نشستن است

شوق فناست يا عطش وصل؟ هر چه هست

چون آب،بر حرارت آهن نشستن است

من سر بلند غيرت خويشم دراين مصاف

تيغ رقيب لايق بر تن نشستن است

طوفان اگر فرو بنشيند عجيب نيست

پايان بي دليل دويدن نشستن است

در راه عشق، تكيه به تدبير عقل خويش

با چتر زير سايه ي بهمن نشستن است