2 داستان کوتاه کوتاه زیبا!!!

 

نقش زنان در پیشرفت شوهرانشان

می گویند زن ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

ادامه نوشته

پاییز 1000رنگ کانادا

سلام..این عکسا فوق العاده است امیدوارم لذت ببرید!

ادامه نوشته

يك هفته ي خيلي دوست داشتني!!

 

یک هفته خیلی دوست داشتنی !!

 

http://www.iranalive.net/

 

شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام. وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. برای شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.

 

 

ادامه نوشته

مينياتور

این تصاویر خیلی من و جذب کرد امیدوارم برای شما هم همینطور باشه....!!!!

مینیاتورهای زیبایی از استاد فرشچیان

مینیاتورهای زیبا از استاد محمود فرشچیان

ادامه نوشته

داستان بخشش

سلام ممنون از لطف همه ی دوستان این داستانها منو خیلی جذب می کنه اینه که برای شما هم می ذارم تا هم سرگرمی باشه و هم تلنگر!!!!!

داستان بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي‌كنند كه بسيار شنيدني است. مي‌گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت‌هاي مختلف آن را بيان مي‌كرد.

حكايت اين است:

مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آنها در باغ به كار مشغول شدند.

ادامه نوشته

مرد کور

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.» روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

ادامه نوشته

عشق نمی میرد

 
عشق نمی میرد...
 
سالها پيش '' در كشور آلمان '' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند '' ببر كوچكي در جنگل '' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد
ادامه نوشته