شما یادتون نمیاد....

یادش بخیر اون شادی های بی سبب...

توصیه اکید دارم که ادامه مطلب رو بخونین....چند دقیقه آدم رو میبره به روزهای خوب گذشته


ادامه نوشته

توصیفی چند در وصف بوعلی سینا

روی فیس بوک داشتیم یه آقایی که میخواستن بیان توی بوعلی برای ارشد مکانیک ثبت نام کنن رو با جو آشنا میکردیم...یکی از دوستان 85 کامپیوتر از تجربه های 4سالشون استفاده کردن...من خودم خیلی برام جالب بود گفتم شاید برای شما هم جالب باشه...

13 موردش رو فکرمیکنم هممون لمس کردیم....توادامه مطلب گذاشتم

موفق باشیم...


ادامه نوشته

تابستون بای بای

تابستون تموم؟

ترم شروع شد؟

رسیدیم به...

کلاس های ساعت 2-4 که سر کلاس نشستی و هر کاری میکنی خوابت نبره اما میبره...

خنده های سر کلاس که یا استاد یا دانشجو یه چیزی بگه و هی بخندی...

اضطراب قبل از امتحان...

صبح ساعت 6 از خواب پاشیده شدن!...

با کلی چیز دیگه...

از کی میخوایم بریم دانشگاه؟

عید فطر

فرازهايي از دعاي وداع امام سجاد(ع) با ماه رمضان:
بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا...
بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها...
بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي...
بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم
و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.

عید فطرِِِِِِ.. عید پایان یافتن رمضان نیست.. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.. چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نوبا جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرهاوافطارهایش با شبهای قدر  و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم.. اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم.. عید فطر عید ما نیست.

امام زاده

جاده هراز...50کیلومتر بعد از تهران...امام زاده هاشم

عکس سمت چپ مربوط به سال 1312 و عکس سمت راست زمان حال....

فکر میکنم بودجه زیادی خرجه امام زاده شده باشه!


چند تا عکس مثلا" ماندگار

سلام دوستای گلم

تو این پست چند تا عکس گذاشتم که نمی دونم موضوشون چیه. (همدان - دانشگاه - خودم - سوژه و ...) . فکر می کنم ارزش دیدن رو دارن.

 / تصاویر + شرح / در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

آیسان عزیزم.... تولدت مبارک!!!

آیسان عزیزم...

تولدت خیلی خیلی مبارک!!!!

روز تولد انسانها در هيچ تقويمي يافت نميشود ، چرا که فقط

در قلب کساني است که به آنها عشق ميورزيم . . .

عزيزم تولدت مبارک . . .

Happily Ever After
On your birthday, special one,
I wish that all your dreams come true.
May your day be filled with joy,
Wonderful gifts and goodies, too.
On your day I wish for you
Favorite people to embrace,
Loving smiles and caring looks
That earthly gifts cannot replace.
I wish you fine and simple pleasures.
I wish you many years of laughter.
I wish you all of life’s best treasures.
I wish you happily ever after!
Happy Birthday!
By Joanna Fuchs

جاي هيچکس را هيچکس ديگر نميتواند پر کند !

مهربانم :

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر…

تولدت مبارک...

تبسم تو تجسم تمام خوبی هاست...

به تبسمت سوگند...

شاد بودنت آرزوی ماست...!!

از طرف همه ی بچه ها برات آرزوی موفقیت می کنم...

و آرزو می کنم به همه آرزوهات برسی عزیزم...



قصه عینکم

شاید تکراری باشه ولی برای من همیشه خوندش لذت بخش بوده ...

به قدري اين حادثه زنده است كه از ميان تاريكي‌هاي حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز مي‌درخشد. گوئي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانة اول حافظه‌ام باقي است.
تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خيال مي‌كردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگي‌مأبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم مي‌گذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ كه خيلي به خودش ور مي‌رفت و شلوار پاچه تنگ مي‌پوشيد و كراوات از پاريس وارد مي‌كرد و در تجدد افراط داشت، به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دائي جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان مرا در فكرم تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم مي‌گذارند.
اين مطلب را داشته باشيد و حالا سري به مدرسه‌اي كه در آن تحصيل مي‌كردم بزنيم. قد بنده به نسبت سنم هميشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت براي من و برادرم لباس مي‌خريد ناله‌اش بلند بود.
متلكي مي‌گفت كه دو برادري مثل علم يزيد مي‌مانيد. دراز دراز، مي‌خواهيد برويد آسمان شوربا بياوريد! در مقابل اين قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمي‌ديد. بي‌آنكه بدانم چشمم ضعيف و كم‌سوست. چون تابلو سياه را نمي‌ديدم، بي‌اراده در همه كلاس‌ها به طرف نيمكت رديف اول مي‌رفتم. همه شما مدرسه رفته‌ايد و مي‌دانيد كه نيمكت اول مال بچه‌هاي كوتاه قدست. اين دعوا در كلاس بود. هميشه با بچه‌هاي كوتوله دست به يقه بودم. اما چون كمي جوهر شرارت داشتم، طفلك‌ها همكلاسان كوتاه قد و همدرسان خپل از ترس كشمكش و لوطي بازي‌هاي خارج از كلاس تسليم مي‌شدند. اما كار بدينجا پايان نمي‌گرفت. يك روز معلم خودخواه لوسي‌ دم در مدرسه يك كشيده جانانه به گوشم نواخت كه صدايش تا وسط حياط مدرسه پيچيد و به گوش بچه‌ها رسيد. همين‌طور كه گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پريده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداري به من داد و گفت:
«چشت كوره؟ حالا ديگر پسر اتول خان رشتي شدي؟ آدمو تو كوچه مي‌بيني و سلام نمي‌كني!؟»
معلوم شد ديروز آقا معلم از آن طرف كوچه رد مي‌شده، من او را نديده‌ام و سلام نكرده‌ام. ايشان عم عملم را حمل بر تكبر و گردنكشي كرده، اكنون انتقام گرفته مرا ادب كرده است.
در خانه هم بي‌دشت نبودم. غالباً پاي سفره ناهار يا شام كه بلند مي‌شدم چشمم نمي‌ديد، پايم به ليوان آب‌خوري يا بشقاب يا كوزة آب مي‌خورد. يا آب مي‌ريخت يا ظرف مي‌شكست. آن وقت بي‌آنكه بدانند و بفهمند كه من نيمه كورم و نمي‌بينم خشمگين مي‌شدند. پدرم بد و بيراه مي‌گفت. مادرم شماتتم مي‌كرد، مي‌گفت: به شتر افسارگسيخته مي‌ماني. شلخته و هردم‌بيل و هپل و هپو هستي، جلو پايت را نگاه نمي‌كني. شايد چاه جلوت بود و در آن بيفتي.
بدبختانه خودم هم نمي‌دانستم كه نيمه كورم. خيال مي‌كردم همه مردم همين قدر مي‌بينند!
لذا فحش‌ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش مي‌كردم كه با احتياط حركت كن! اين چه وضعي است؟ دائماً يك چيزي به پايت مي‌خورد و رسوائي راه مي‌افتد. اتفاق‌هاي ديگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پيشرفت نداشتم. مثل بقيه بچه‌ها پايم را بلند مي‌كردم، نشانه مي‌رفتم كه به توپ بزنم، اما پايم به توپ نمي‌خورد، بور مي‌شدم. بچه‌ها مي‌خنديدند. من به رگ غيرتم برمي‌خورد. دردناك‌ترين صحنه‌ها يك شب نمايش پيش آمد.
يك كسي شبيه لوطي غلامحسين شعبده‌باز به شيراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها براي ديدن چشم‌بندي‌هاي او به نمايش مي‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمايش بود. يك بليط مجاني ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومي يك بليط مجاني داشت. من از ذوق بليط در پوستم نمي‌گنجيدم. شب راه افتادم و رفتم. جايم آخرسالن بود. چشم را به سن دوختم، خوب باريك‌بين شدم، يارو وارد سن‌ شد، شامورتي را در آورد، بازي را شروع كرد. همة اطرافيان من مسحور بازي‌هاي او بودند. گاهي حيرت داشتند، گاهي مي‌خنديدند و دست مي‌زدند ـ اما من هر چه چشمم را تنگ‌تر مي‌كردم و به خودم فشار مي‌آوردم درست نمي‌ديدم. اشباحي به چشمم مي‌خورد. اما تشخيص نمي‌دادم كه چيست و كيست و چه مي‌كند. رنجور و وامانده دنباله‌رو شده بودم. از پهلو دستيم مي‌پرسيدم : چه مي‌كند؟ يا جوابم نمي‌داد يا مي‌گفت مگر كوري نمي‌بيني. آن شب من احساس كردم كه مثل بچه‌هاي ديگر نيستم. اما باز نفهميدم چه مرگي در جانم است. فقط حس كردم كه نقصي دارم و از اين احساس، غم و اندوه سختي وجودم را گرفت.

بدبختانه يك بار هم كسي به دردم نرسيد. تمام غفلت‌هايم را كه ناشي از نابينائي بود حمل بر بي‌استعدادي و مهملي و ولنگاريم مي‌كردند. خودم هم با آنها شريك مي‌شدم.

ادامه نوشته

جواب مسابقه نی نی ها و برنده مسابقه

۱. آقای مویدی      ۲. خانوم ندومی      ۳. خودم      ۴. آقای عباس نیا

گفته بودم برای اولین کسی که بگه عکس اول مربوط به کیه یه جشن میگیریم . پس این دسته گل از طرف همه همکلاسی ها تقدیم به

"خانوم ندومی"

 

آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور

اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور

آیینه ای و خلق حیران صفاتت
تابیده بر جان تو از ذات خدا نور

چشمی که توفیق تماشای تو را داشت
جسم تو را جان دیده و جان تو را نور

در حلقه ی عشاق تو ای صبح صادق
بر هر لبی گل کرده «یا قدوس» ، «یا نور»

قرآن وصفت سوره سوره با شکوه است
«فرقان»«نبا»«یوسف»«قیامت»«هل اتی»«نور»

از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست
از آسمان تا آسمان از نور تا نور

خورشیدی و بر شانه ی خورشید رفتی
فریاد می زد آسمان : «نور علی نور»

تو بوتراب و همسر تو مادر آب
اصل شما وصل شما نسل شما نور

پایان کار دشمنان توست با نار
آغاز راه دوستان توست با نور

در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است
وصف تو را از ابتدا تا انتها نور

سید محمدجواد شرافت

مهمونی ویژه

خوش آمدید

 این مهمونی از ۵ سالن تشکیل شده که در ورودی هر سالن توضیحاتی به صورت

 کامنت اول داده شده .

سالن ها به شرح زیر می باشد :

سالن ۱ : احوال پرسی رسمی         سالن ۲ : بگو بخند

سالن ۳ : نی نی دونی                 سالن ۴ : مشاعره              سالن ۵ : دل نوشته ها

امیدوارم از این مهمونی لذت ببرید . قدم همگیتون به روی چشمم

WELCOME

سالن 1 : احوال پرسی رسمی

سالن 2 : بگو بخند !!!

سالن 3 : نی نی دونی !!!

اگه تونستید بگید این عکسا ماله کین !!! فقط اسمارو با شماره بگید

عکسا تو ادامه مطلبه

ادامه نوشته

سالن 4 : مشاعره

سالن 5 : دل نوشته ها

مهمونی !!!

سلام خوبید ؟!

واقعا دلم برای همتون تنگ شده . ببخشید که یه مدت طولانی نبودم . اول شهریور یه پست میذارم . ازتون میخوام که این پست رو مثل یه مهمونی در نظر بگیرید که همه همکلاسی ها بعد از ۵۵ روز همدیگه رو تو این مهمونی میبینیم . خیلی خوشحال میشم به این مهمونی وبلاگی بیاید و از همکلاسی هاتون یادی بکنید و از این ۵۵ روزی که گذشته بگید و با هر کسی دوست دارید احوال پرسی کنید .

 اینم کارت دعوتش